تبليغاتX
قــاصـــدك! هـــان چـــه خــبــر آوردی


قــاصـــدك! هـــان چـــه خــبــر آوردی

...انتظار خبری نیست مرا برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند

 

زلال که باشی ، سنگ های کف رودخانه ات را می بینند ، بر می دارند و نشانه می روند

درست به سوی خودت..

 

پ.ن: گرفتاری ای پیش اومده فکر کنم تا مدتی دور باشم از این دنیای مجازی..

حرفی نیست جز این که اگه بدی دیدید حلال کنید و اگر خوبی دیدید بدونید که از خوبی خودتون بوده..

واسم دعا کنید..

تا بعد..

 

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:25 توسط قـاصـدک| |

دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت است و گاه نگاه..

این درد مشترک من و تو است که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم..

 

پ.ن: دور باش  اما نزدیک ، آخر من از نزدیک بودن های دور می ترسم..

پ.ن.۲: یک عالمه فکر و اتفاق دوره ام کرده اند.. نه می افتند.. نه می روند.. فقط می رقصند..

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 9:35 توسط قـاصـدک| |

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه  برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم

 

پ.ن : روز مادر یه بهانه است برای  بوسيدن خستگی دستهايی که نوازشگر شبهای دلتنگیمون بود این روزو به همه مامانای خوب دنیا تبریک میگم و برای همشون آرزوی سلامتی و طول عمر دارم.

بعدا نوشت : خدایا بالاتر از بهشت هم داری؟؟ برای زیر پای مادرم می خواهم...

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 9:33 توسط قـاصـدک| |

 
انسان ها هر از چند گاهی ، از جایی می افتند
از لبه پرتگاه
از پـا
از نفس
از اسب
از اصل
ازاین ور بوم
از دماغ فیل
از چاله به چاه
از عرش به فرش
از چــشــم
ازچــــشــــم
از چـــــشـــــم..
 
پ.ن: دارم ولی نمیگم.. آخه همه حرف ها که گفتنی نیستند..
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:58 توسط قـاصـدک| |

حالم خیلی بده..

گلوم بشکل نا فرمی داره میسوزه..

از این بدن دردهای شدید گرفتم همه جام درد میکنه..

فکر کنم تب هم دارم..

ای خدا دست درد نکنه ولی دیگه کافیه می دونی این بار چندمه تو این مدت مریض شدم..

باور کن دیگه هیچی ازم نمونده می خوای بسه دیگه..

 

پی دعا نوشت: بچه ها دعا کنین زودتر خوب بشم از این حالی که الان دارم متنفرم..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:19 توسط قـاصـدک| |

 
اینجا می نویسم تا هر روز مرور کنم بلکه یاد بگیرم:

1. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
 
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

3. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.
 
 
پ.ن:هرگاه فکر می کنم برخاسته ام پایم به جایی می خورد و میافتم...هر گاه که فکر میکنم بر خاستن کاری است بس دشوار بر میخیزم و به راهم ادامه میدهم..
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:7 توسط قـاصـدک| |

آدم ها پر هستند از سو ء تفاهم
کلی باید زور زد برای فهماندن
یک حرف ، یک تصویر ،‌ یک صدا ، یک حس ، یک لذت
آخرش هم معلوم نیست همانی را بفهمند
که تو می خواهی !!!

پ.ن: چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد..

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:31 توسط قـاصـدک| |

همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که
در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات
کمی فاصله هم لازم بود!...

 

پ.ن:دهانم پر از حرف است ولی با دهان پر که نمی شود حرف زد..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:27 توسط قـاصـدک| |

دی ریری ریری رینگ دی ریری ریری رینگ....

من خوابالو : (این کیه دیگه اول صبحی..) بلــــــــــــــه؟؟

یه آقاهه : سلام عزیزمم صبح بخیر خواب بودی؟؟

من با تعجب : ببخشید شما؟؟

اون آقاهه : ا منو نشناختی؟؟؟ مگه منتظر کس دیگه ای هم بودی؟؟

من : آقا فکر میکنم اشتباه گرفتین..

اون آقاهه : نه اشتباه نگرفتم  فکرکنم تو هنوز خوابت نپریده که منو نشناختی..

من عصبانی : آقا گفتم که اشتباه گرفتین لطفا مزاحم نشید..

قطع کردم

نمی دونم تا حالا مزاحم دیوانه به پستتون خورده یا نه؟؟

این یکی که از صبح ول کن من نیست..

آخه من چطوری به این دیوانه بفهمونم که بابا به پیر به پیغمبر  من اونی نیستم که دیروز تو پاساژ باهاش شماره بازی کردی...

ای خدااااااااااا دیوونم کرد...

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 13:43 توسط قـاصـدک| |

 

"در سرزمینی که سایه آدم های کوچک ، بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است"

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:45 توسط قـاصـدک| |

دبیر فهیم عزیز

مهر شما گرافیت وجود مرا الماس کرد. من از با شما بودنم چیزی فراتر از استوکیومتری زندگی و مولاریته شادیها آموختم. امیدوارم کلویید زندگیتان شفاف و معادلات زندگیتان موازنه شده و محلول زندگیتان از عشق و محبت فراسیر شده باشد.

با بیشترین درصدخلوص دوستتان دارم و با بالاترین غلظت مولال ، روزتان مبارک  !

میترای عزیز و دوست داشنی و گلم روز شما هم مبارک..

پ.ن: من هنوز مشکلم با بلاگفا حل نشده ببخشید که نمیتونم تو وبتون بیام و کامنت بزارم..

پ.ن۲:امروز فهمیدم که شیرزاد عزیز توی کوه می خواسته جون یه دختر بچه را نجات بده که پاش سر می خوره از کوه پرت میشه و ضربه مغزی..و به همین سادگی دیگه پیشمون نیست..

خیلی ناراحتم خیلی.. خدا به مریم بانو صبر بده.. تصورش هم دیوونه کننده است..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:51 توسط قـاصـدک| |

 

کیامهر تو وبلاگش نوشته شیرزاد طلعتی در گذشت..

تو کار خدا موندم عجیب... اصلا نمی دونم چی باید بگم الان... اصلا واسم قابل هضم نیست..

همین هفته پیش بود واسم کامنت گذاشته بود آخه چطور ممکنه...

ای خدا دارم دیوونه میشم دارم خفه میشم از این بغض ...

یعنی واقعا شیرزاد دیگه نیست؟؟؟

همش میگم کاش اینم یه بازی وبلاگی باشه کاش شوخی باشه..

اینقدر واسم سخته که حتی نمی تونم بگم خدا رحمتش کنه...

داشتم این شعرشو که با مریم بانو خونده بود گوش میکردم ..."گل باغمی تو.. چش و چراغمی تو.."

یعنی فقط لعنت به این زندگی..

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:13 توسط قـاصـدک| |

سلاممم

بلاگفا امروزم سر سازگاری با من نداره گویا..

چون بازم قاطیه و نمی تونم کامنت بذارم

فکر کنم دیگه دوسم نداره..

دوستای عزیزم مطالبتونو حتما می خونم شرمنده اگه نمی تونم کامنت بذارم..

):

پ.ن:دست هایت که آیینه تلاش روزگارند پر برکت باد گارگر زحمت کش... روزت مبارک..

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 توسط قـاصـدک| |

سلاممممم

چرا من نمیتونم واسه کسی کامنت بذارم امروز؟؟

بلاگفا قاطی کرده بد...

نمی دونم این فقط مشکله منه آیا؟؟؟


پ.ن:الهام جان پست هاتو خوندم کلی هم نوشتم ولی موفق به ارسال نشدم

آقا عیسی مشورت خوبه موافقم اون قضیه هم اکی خیالتون راحت..

جناب دبیر مطلب شما هم خوندم راجع به خلیج فارس ... ما که نیازی به دیدن اسناد نداریم  اسنادو اون هایی ببینن که خلیج فارس را خلیج عربی نامیدند...

دوست خوبم پرشان مطلب شما هم خوندم ولی همچنان نمی تونم کامنت بزارم اون دوخط اول خیلیییییی جالب بود قشنگ عمق فاجعه رو تونستم درک کنم...

کوشالشاهی عزیز  اطلاع رسانی شما هم خوندم....چرا قسم میدی قبولت داریم..


شرمنده که موفق نشدم بیام تو وب هاتون کامنت بزارم ..


نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 10:56 توسط قـاصـدک| |

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود..

پ.ن:برگرفته از نوشته های عرفان نظر آهاري..

دلتنگی نوشت:یه حالی دارم این روز.. نه آرومم،نه آشوبم ..به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم...

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 12:14 توسط قـاصـدک| |


Design By : Night Skin