قــاصـــدك! هـــان چـــه خــبــر آوردی

...انتظار خبری نیست مرا برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند

گهگاهی که دلم میگیرد

با خودم می گویم :

به کجا باید رفت؟

به که باید پیوست؟

به که باید دل بست؟

به دیاری که پر از دیوار است؟

به امینی که امانت خوار است؟

یا به افسانه دوست؟

.

.

.

گـریــــــــه ام میگیرد....

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 13:20 توسط قـاصـدک| |

بزرگترین اشتباهی که می توانیم انجام دهیم این است که به آدم ها طولانی تر از آنچه که لیاقتشان است اجازه دهیم در زندگیمان بمانند..

پ.ن : گذشته ي من گذشت
حتى ميتوانم بگويم درگذشت ...!
و من برايش ماه ها و روزها سوگوارى و سكوت كردم ...
خاطراتم را زير و رو كردم و اى كاش هاى فراوان گفتم ...
اما ديگر بس است !!
من به شروعى ديگر مى انديشم ...

:)


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 9:39 توسط قـاصـدک| |

 

زلال که باشی ، سنگ های کف رودخانه ات را می بینند ، بر می دارند و نشانه می روند

درست به سوی خودت..

 

پ.ن: گرفتاری ای پیش اومده فکر کنم تا مدتی دور باشم از این دنیای مجازی..

حرفی نیست جز این که اگه بدی دیدید حلال کنید و اگر خوبی دیدید بدونید که از خوبی خودتون بوده..

واسم دعا کنید..

تا بعد..

 

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:25 توسط قـاصـدک| |

دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت است و گاه نگاه..

این درد مشترک من و تو است که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم..

 

پ.ن: دور باش  اما نزدیک ، آخر من از نزدیک بودن های دور می ترسم..

پ.ن.۲: یک عالمه فکر و اتفاق دوره ام کرده اند.. نه می افتند.. نه می روند.. فقط می رقصند..

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 9:35 توسط قـاصـدک| |

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه  برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم

 

پ.ن : روز مادر یه بهانه است برای  بوسيدن خستگی دستهايی که نوازشگر شبهای دلتنگیمون بود این روزو به همه مامانای خوب دنیا تبریک میگم و برای همشون آرزوی سلامتی و طول عمر دارم.

بعدا نوشت : خدایا بالاتر از بهشت هم داری؟؟ برای زیر پای مادرم می خواهم...

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 9:33 توسط قـاصـدک| |

 
انسان ها هر از چند گاهی ، از جایی می افتند
از لبه پرتگاه
از پـا
از نفس
از اسب
از اصل
ازاین ور بوم
از دماغ فیل
از چاله به چاه
از عرش به فرش
از چــشــم
ازچــــشــــم
از چـــــشـــــم..
 
پ.ن: دارم ولی نمیگم.. آخه همه حرف ها که گفتنی نیستند..
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:58 توسط قـاصـدک| |

حالم خیلی بده..

گلوم بشکل نا فرمی داره میسوزه..

از این بدن دردهای شدید گرفتم همه جام درد میکنه..

فکر کنم تب هم دارم..

ای خدا دست درد نکنه ولی دیگه کافیه می دونی این بار چندمه تو این مدت مریض شدم..

باور کن دیگه هیچی ازم نمونده می خوای بسه دیگه..

 

پی دعا نوشت: بچه ها دعا کنین زودتر خوب بشم از این حالی که الان دارم متنفرم..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:19 توسط قـاصـدک| |

 
اینجا می نویسم تا هر روز مرور کنم بلکه یاد بگیرم:

1. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
 
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

3. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.
 
 
پ.ن:هرگاه فکر می کنم برخاسته ام پایم به جایی می خورد و میافتم...هر گاه که فکر میکنم بر خاستن کاری است بس دشوار بر میخیزم و به راهم ادامه میدهم..
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:7 توسط قـاصـدک| |

آدم ها پر هستند از سو ء تفاهم
کلی باید زور زد برای فهماندن
یک حرف ، یک تصویر ،‌ یک صدا ، یک حس ، یک لذت
آخرش هم معلوم نیست همانی را بفهمند
که تو می خواهی !!!

پ.ن: چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد..

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:31 توسط قـاصـدک| |

همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که
در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات
کمی فاصله هم لازم بود!...

 

پ.ن:دهانم پر از حرف است ولی با دهان پر که نمی شود حرف زد..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:27 توسط قـاصـدک| |

دی ریری ریری رینگ دی ریری ریری رینگ....

من خوابالو : (این کیه دیگه اول صبحی..) بلــــــــــــــه؟؟

یه آقاهه : سلام عزیزمم صبح بخیر خواب بودی؟؟

من با تعجب : ببخشید شما؟؟

اون آقاهه : ا منو نشناختی؟؟؟ مگه منتظر کس دیگه ای هم بودی؟؟

من : آقا فکر میکنم اشتباه گرفتین..

اون آقاهه : نه اشتباه نگرفتم  فکرکنم تو هنوز خوابت نپریده که منو نشناختی..

من عصبانی : آقا گفتم که اشتباه گرفتین لطفا مزاحم نشید..

قطع کردم

نمی دونم تا حالا مزاحم دیوانه به پستتون خورده یا نه؟؟

این یکی که از صبح ول کن من نیست..

آخه من چطوری به این دیوانه بفهمونم که بابا به پیر به پیغمبر  من اونی نیستم که دیروز تو پاساژ باهاش شماره بازی کردی...

ای خدااااااااااا دیوونم کرد...

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 13:43 توسط قـاصـدک| |

 

"در سرزمینی که سایه آدم های کوچک ، بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است"

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:45 توسط قـاصـدک| |

دبیر فهیم عزیز

مهر شما گرافیت وجود مرا الماس کرد. من از با شما بودنم چیزی فراتر از استوکیومتری زندگی و مولاریته شادیها آموختم. امیدوارم کلویید زندگیتان شفاف و معادلات زندگیتان موازنه شده و محلول زندگیتان از عشق و محبت فراسیر شده باشد.

با بیشترین درصدخلوص دوستتان دارم و با بالاترین غلظت مولال ، روزتان مبارک  !

میترای عزیز و دوست داشنی و گلم روز شما هم مبارک..

پ.ن: من هنوز مشکلم با بلاگفا حل نشده ببخشید که نمیتونم تو وبتون بیام و کامنت بزارم..

پ.ن۲:امروز فهمیدم که شیرزاد عزیز توی کوه می خواسته جون یه دختر بچه را نجات بده که پاش سر می خوره از کوه پرت میشه و ضربه مغزی..و به همین سادگی دیگه پیشمون نیست..

خیلی ناراحتم خیلی.. خدا به مریم بانو صبر بده.. تصورش هم دیوونه کننده است..

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:51 توسط قـاصـدک| |

 

کیامهر تو وبلاگش نوشته شیرزاد طلعتی در گذشت..

تو کار خدا موندم عجیب... اصلا نمی دونم چی باید بگم الان... اصلا واسم قابل هضم نیست..

همین هفته پیش بود واسم کامنت گذاشته بود آخه چطور ممکنه...

ای خدا دارم دیوونه میشم دارم خفه میشم از این بغض ...

یعنی واقعا شیرزاد دیگه نیست؟؟؟

همش میگم کاش اینم یه بازی وبلاگی باشه کاش شوخی باشه..

اینقدر واسم سخته که حتی نمی تونم بگم خدا رحمتش کنه...

داشتم این شعرشو که با مریم بانو خونده بود گوش میکردم ..."گل باغمی تو.. چش و چراغمی تو.."

یعنی فقط لعنت به این زندگی..

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:13 توسط قـاصـدک| |

سلاممم

بلاگفا امروزم سر سازگاری با من نداره گویا..

چون بازم قاطیه و نمی تونم کامنت بذارم

فکر کنم دیگه دوسم نداره..

دوستای عزیزم مطالبتونو حتما می خونم شرمنده اگه نمی تونم کامنت بذارم..

):

پ.ن:دست هایت که آیینه تلاش روزگارند پر برکت باد گارگر زحمت کش... روزت مبارک..

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 توسط قـاصـدک| |


Design By : Night Skin